همه می پرسند :
چیست در زمزمه مبهم آب ؟
چیست در همهمه دلكش برگ ؟چیست در بازی ابر سفید ؟
روی این آبی آرام بلند ،
كه تورا می برد اینگونه به ژرفای خیال ؟
چیست در خلوت خاموش كبوتر ها ؟
چیست در كوشش بی حاصل موج ؟
چیست در خنده جام ؟
كه تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر،
نه به آب ،
نه به برگ،
نه به این آبی ارام بلند،
نه به این آتش سوزنده كه لغزیده به جام
نه به این خلوت خاموش كبوترها
من مناجات درختان را هنگام سحر ،
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاك شقایق را در سینه كوه
نبض پاینده هستی را در گندم زار
همه را می شنوم
می بینم
من به هیچكدام اینها نمی اندیشم
بتو می اندیشم ،
ای سراپا همه خوبی
تك و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
تو بیا
در دل ساغر هستی تو بجوش .
اگه ازم بپرسي چگونه از پس شرايط دشوار زندگي
بر آمده ام من بهت پاسخ مي دهم به كمك باور وايماني
كه دارم . من باور دارم ((نيرويي مرا راهنمايي مي كند))
اين باور از روي خود خواهي نيست بلكه ناشي از اين احساس
است كه من براي اين به دنيا آمده ام تا ماموريتي مهم را به انجام
برسانم . هميشه احساس مي كنم راه چاره با پاي خود به سوي من
خواهد آمد و بر پايه اين باور تا زماني كه راه چاره را پيدا نكنم تسليم
نمي شوم .من باور دارم در پي هر مشكلي راه حل آن مشكل نيز مي آيد و
خداوند هيچ مشكلي را بدون آنكه توانايي حل كردن آن را به ما داده باشد پيش
روي ما قرار نمي دهد .ايمان من به درست بودن اين امر مرا ياري داده تا هميشه
راه چاره ها را پيدا كنم .
آنتونی رابینز
قصه نیستم كه بگویی
نغمه نیستم كه بخوانی
صدا نیستم كه بشنوی
یا چیزی چنان كه بینی
یا چیزی چنان كه بدانی
درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با كهكشان
و من با..........
فریاد من با قلبم بیگانه بود
من آهنگ بیگانه ی تپش قلب خود بودم
هنوز آوازم را نخوانده ام
من درد مشترك ام
مرا فریاد كن

